| تاریخ سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در سه دهه گذشته، همواره از یک عارضه مزمن رنج برده است: «فقدان اجماع نخبگانی بر سر ماهیت رابطه با آمریکا». تا پیش از رویدادهای اخیر، سیاست خارجی در ایران نه بر مبنای یک دکترین ثابت ملی، بلکه تابعی از متغیرهای جناحی و دولتهای مستقر بود. ما سالها شاهد نوسانی سینوسی و هزینهزا بودیم؛ دورانی که در آن منافع ملی قربانی «درک جناحی» از نظام بینالملل میشد. از یکسو، با دولتهایی مواجه بودیم که سادهانگارانه اثرات وضعی تحریمها را انکار میکردند و با ادبیاتی غیردیپلماتیک، قطعنامهها را «کاغذ پاره» میخواندند، بدون آنکه آرایش جنگی متناسب با آن را در اقتصاد و سیاست داخلی شکل دهند. از سوی دیگر، شاهد ظهور سیاسیونی بودیم که حلوفصل تمام چالشهای کشور، حتی «آب خوردن مردم» را به اخم و لبخند کدخدا گره زده بودند. این افراط و تفریط، کشور را وارد «دوران حیرانی» در سیاسیت خارجی و سبک مواجه علی الخصوص با آمریکاییها کرد؛ دورانی که در آن هزینه آزمون و خطای دولتها را نه احزاب سیاسی، بلکه سفره مردم و مؤلفههای قدرت ملی پرداخت میکردند. سراب اعتماد و هزینههای گزاف ریشه اصلی این تشتت آرا، در نگاه متفاوت جریانهای سیاسی به «نیات ایالات متحده» نهفته بود. جناح اصلاحطلب و بخشهایی از جریان میانهرو، پرونده هستهای ایران را نه یک بهانه سیاسی، بلکه یک «موضوع فنی» میپنداشتند که با فرمولهای حقوقی و اعتمادسازی قابل حل است. بر اساس همین پندار، در توافق سعدآباد (1382) و بعدها در برجام (1394)، استراتژی «تنشزدایی یکطرفه» در دستور کار قرار گرفت. ایران در راستای اثبات حسن نیت خود، امتیازات نقد و سنگینی پرداخت کرد. خروج بیش از 11 تن اورانیوم غنیسازی شده و بتنریزی در قلب راکتور آب سنگین اراک، نمادهایی از این رویکرد بود. پیشفرض این جریان آن بود که اگر بهانه هستهای از غرب گرفته شود، مسیر توسعه اقتصادی هموار خواهد شد. جمله معروف محمدجواد ظریف که «امضای کری تضمین است»، مانیفست این دوران بود. اما واقعیتِ سخت، خیلی زود خود را تحمیل کرد. اعتراف ولیالله سیف، رییس وقت بانک مرکزی، مبنی بر اینکه دستاورد برجام برای اقتصاد ایران «تقریباً هیچ» بوده است، اولین ترکها را بر دیوار اعتمادِ خوشبینانه ایجاد کرد. بدعهدی سیستماتیک و هشدارهای راهبردی خروج آمریکا از برجام و مطالبهگری برای «برجام پلاس»، نشان داد که هستهای تنها نوک کوه یخ است. استراتژی ایالات متحده، نه حل پرونده هستهای، بلکه «خلع سلاح کامل مؤلفههای قدرت ایران» بود. آنها رفع تحریم را منوط به مذاکره بر سر «نفوذ منطقهای» و «توان موشکی» کردند؛ دقیقاً همان نقاطی که تضمینکننده امنیت ملی ایران در منطقهای پرآشوب است و سالیان سال توسط رهبر معظم انقلاب به دولتمردان مختلف گوشزد می شد. رهبر انقلاب در آخرین دیدار با دولت دوازدهم در سال 1400، هوشمندانه به همین دامِ مذاکراتی اشاره کردند و فرمودند: «میگویند اگر میخواهید تحریمها برداشته بشود، باید الان در همین توافق یک جملهای را بگنجانید که این جمله به معنای آن باشد که بعداً باید دربارهی این موضوعات با شما صحبت کنیم و توافق کنیم؛ اگر چنانچه این جمله را نگنجانید ما الان با همدیگر توافقی نخواهیم داشت. این جمله چیست؟ این جمله یک بهانهای است برای مداخلات بعدی؛ دربارهی خود برجام، تمدید برجام، دربارهی مسائل گوناگون، دربارهی موشک، دربارهی منطقه، که اگر شما بعداً گفتید که نه من در این مورد بحث نمیکنم یا مثلاً سیاست کشور اجازه نمیدهد یا مجلس اجازه نمیدهد، خواهند گفت خیلی خب شما نقض کردید، پس هیچ، توافق بیتوافق..» این تحلیل دقیق نشان میداد که از منظر حاکمیت عالی، هدف آمریکا تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و تضعیف ساختاری ایران است. با این حال، حتی پس از شکست برجام و انفعال اروپا، بخشهایی از بدنه اجرایی و سیاسی کشور همچنان در رویای احیای توافق با همان متدولوژی سابق بودند. این شکاف ادراکی میان «میدان» و «دیپلماسی»، پاشنه آشیل سیاست خارجی ایران شده بود. جنگ 12 روزه؛ مواجهه با حقیقت عریان آمریکا اما تاریخ، معلمی سختگیر است. آنچه به نام «جنگ 12 روزه» در تاریخ سیاسی معاصر ایران ثبت شد، شوکی بود که به این خواب آشفته پایان داد. حمله نظامی آمریکا درست در زمانی که تیمهای مذاکرهکننده مشغول چانهزنی دیپلماتیک بودند، یک پیام روشن و بیپرده داشت: «برای آمریکا، میز مذاکره تنها پوششی برای تنظیم مختصات حمله است.» این رویداد، بیسابقهترین خیانت به پروسه دیپلماسی در قرن اخیر بود. تا پیش از این، حتی خوشبینترین تحلیلگران نیز تصور نمیکردند که واشنگتن همزمان با ارسال سیگنالهای دیپلماتیک، ماشه جنگ را بکشد. این اقدام، همان «لحظه حقیقت» (Moment of Truth) برای سیاستمداران ایرانی بود. دولتمردانی که شاید تا دیروز همچون روحانی به دنبال مدلهای تعاملی بودند، ناگهان با چهره عریان و بدون رتوشِ استکبار مواجه شدند. در این 12 روز، آنچه ایران را نجات داد و معادله را تغییر داد، نه لبخند دیپلماتها، بلکه غرش موشکها و آوار شدن آن بر سر آمریکایی ها و صهیونیست در بود. شکست پروژه آشوب داخلی که به عنوان پیوستِ عملیات نظامی در دی ماه طراحی شده بود، در کنار ضربات کاریِ «نظامی» به پایگاههای دشمن، ورق را سود ایران برگرداند. عصر جدید: تولد «اجماع» از دلِ آتش امروز و پس از فروکش کردن غبار جنگ 12 روزه، ما در ایران شاهد یک «پارادایم شیفت» اساسی هستیم. دوگانه کاذب «میدان» و «دیپلماسی» که سالها انرژی کشور را مستهلک کرده بود، اکنون جای خود را به دکترین «میدانِ پشتیبان دیپلماسی» و «دیپلماسیِ امتداد میدان» داده است. تفاوت ماهوی این دور از تحولات با 22 سال گذشته در این است که تیم مذاکرهکننده و بدنه سیاسی کشور، دیگر از بیان گزینه نظامی ابایی ندارند. آن «شرمندگی» یا «احتیاط» سابق که آزمایش موشکی یا رزمایش نظامی را مخلِ گفتگو میدانست، رنگ باخته است. سیاستمداران ایرانی -از هر جناحی- اکنون به این بلوغ رسیدهاند که باید مسلحانه مذاکره کنند و اسحله پر و آماده شلیک بخشی از میز مذاکره است. این اجماع ملی که باید بیست سال پیش و با درایت سیاسی حاصل میشد، اکنون با «هزینه» و البته با «خطای راهبردی دشمن» به دست آمده است. آمریکا با حمله به میز مذاکره، بزرگترین خدمت را به انسجام داخلی ایران کرد. آنها توهمِ «امکانِ توافقِ پایدارِ صرفاً سیاسی» را کشتند و واقعیتی به نام «بازدارندگی ترکیبی» را زنده کردند. تولد «اجماع ملی» از دلِ آتش ما اکنون از «عصر حیرانی» عبور کرده و به دوران «واقعگرایی راهبردی» پا گذاشتهایم. در این دوران جدید: 1.بیتفاوتی نسبت به اخم و لبخند آمریکا: سیاست خارجی ایران دیگر شرطیسازی نمیشود. بازار و افکار عمومی به این نتیجه رسیدهاند که ذاتِ سیاست آمریکا خصمانه است و تغییر مستأجران کاخ سفید، تغییری در این راهبرد ایجاد نمیکند. 2.وحدت رویه داخلی: دیگر کسی شعار روی موشک را «تخریب دیپلماسی» نمینامد، بلکه آن را «تضمین دیپلماسی» میداند. 3. آمادگی برای هر سناریو: ایران امروز با صدای بلند اعلام میکند: اگر صلح میخواهید، مسیر دیپلماسی باز است؛ اما اگر جنگ میخواهید، ما در زمین خودتان به استقبالتان میآییم. جنگ 12 روزه، اگرچه تلخ و پرهزینه بود، اما پردههای تزویر را کنار زد. این جنگ نشان داد که در دنیای رئالیستیِ امروز، «حق» گرفتنی است و تنها زبانی که در واشنگتن شنیده میشود، زبان «قدرت» است. اجماع امروز نخبگان و مردم ایران بر سر سیاستهای آمریکا، محصول عبور از کورهراهی دشوار از «اعتماد» تا «تجربه» است؛ تجربهای که میگوید: امنیت و منافع ملی، نه در لوزان و ژنو، بلکه در ترکیبی هوشمندانه از توان موشکی، نفوذ منطقهای و دیپلماسیِ مقتدر تأمین میشود. |