به گزارش "ورزش سه"، خیابان مفتح را از میدان هفت تیر به سمت جنوب میروی و به امجدیه نزدیک میشوی اما قرار نیست مسابقهای ببینی که حمید علیدوستی نوک خط حملهاش بازی میکند و حسن حبیبی هم روی نیمکتش نشسته است. حتی بوقچیهای آن دوران هم الان زیر تلی از خاک آرمیدهاند. قرار نیست یک بازی جذاب فوتبال باشگاههای تهران را ببینی، با آن لباسهای کلاسیک و رنگهای زیبا. وارد امجدیه که میشوی همان مقابل در لحظهای ممکن است زمان متوقف شود و پرت شوی به آن موقع که صدای فریاد تماشاگران را میشنیدی. انگار نه انگار که این زمانی 30 هزار نفر برای تماشای فوتبال روی سکوهای این ورزشگاه مینشستند و فریاد میزدند. حمید علیدوستی همینجا گلزنی میکرد. البته که تیم هما آنقدر طرفدار نداشت و حمید همیشه باید دروازه تیمی را باز میکرد که هوادارانش سکوها را اشغال کرده بودند. همین روحیه و شخصیت خاص او را نشان میدهد میخواست در شرایط نابرابر مبارزه کند و برنده هم شود. مثل آن روز که بعد از مدتی دوری از ایران مقابل 90 هزار تماشاگر پرسپولیسی در آزادی، همان دقایق اول گل زد و هما بازی را هم برد. آن روز دوباره سبیلهای معروف را پشت لبش داشت.  باران زمین را شسته و امجدیه غمگین است. جمعیت آنقدر زیاد نیست اما کیفیت بالا است. ترانه آنجاست. نگاهش که میکنی تصویر دختری قوی را میبینی ایستاده است، آرام و موقر نشان میدهد. سرش را بالا گرفته و ایستاده است. پدرش میگفت:« وقتی جوون بودم دلم میخواست دور کره زمین بدوم.» و شاید ترانه در آن لحظات به چنین حرفهایی فکر میکرد. یا شاید به قولی یا عهدی که با پدرش داشت. او در سکوتی عمیق اشک نمیریخت! علی دایی که میآید کنارش مینشیند. تصویر دایی، که حالا مردی جا افتاده و میانسال است و آرامشی اطمینان بخش جای آن انرژی و شور را گرفته، خود گویی تابلویی از زندگی یک نسل است. آنها که با او پیر شدند و بچههایی که در عصر او بزرگ شدند. ترانه با دوستان و همبازیان پدرش روبرو میشود، علی پروین ، حسن روشن، نصرالله عبداللهی و خیلیهای دیگر از ستارههایی که زمانی در همین امجدیه بای خودشان برو بیایی داشتند. عادل فردوسیپور و قلعهنوعی هم آنجا بودند اما در فاصلهای که احتمالا فرصت رویارویی دست ندهد. در این حد فاصل یحیی گل محمدی و کریم باقری در کنار هم نشستهاند. ناصر محمدخانی هم آمده بود، با ریش خاکستری و عینک آفتابی. درست بعد از مرگ حمید حالا فضای رسانهای مجازی بار دیگر دارد ویدئوهای داستان تلخ زندگی او را بازخوانی میکند تا باصطلاح سیاهی داستان او را با سپیدی حمید پررنگتر کند. اما در این نقطه از دنیا، در امجدیه ناصر در کنار حمید آن عکس فوق العاده دهه شصت را به یاد میآورد. دو ستاره خط حمله با پیراهن تیم ملی دست در گردن هم بعد از برد در جام ملتها. یک تیم رویایی با چنگیز و شاهرخ و درخشان و پنجعلی. ترکیب مراسم یک ترکیب کاملا سنگین بود و در فضایی که به جای سلفیبگیران بیشتر عکاسان حرفهای حضور داشتند، برگزار شد. احتمالا خود حمید هم چنین فضایی را به یک مراسم فوق العاده شلوغ ترجیح میداد. او آرام و متین روی دست ترانه و دوستانش آخرین دور افتخار را در امجدیه زد. ورزشگاهی که قهرمان تنهایش بود. او شبیه قهرمان تنهای یک فیلم کلاسیک بود که به سمت غروب آفتاب میرود مانند محو شدن در نور. امید ذاکرینیا |